بزرگ بن شهريار الرامهرمزي ( مترجم : محمد ملك زاده )
76
عجائب الهند بره وبحره ( عجايب هند ) ( فارسى )
پليس رفتار مىكرد . [ داستان شمارهء ] : 51 عدهاى از دريانوردان شرح حال سعيد فقير عدنى را براى من حكايت كردند كه چگونه اولاد او به ثروت شايانى رسيدند و چنين گفتند : سعيد مردى فقير و خداشناس از اهالى عدن بود و براى كسب و اعاشهء خود با برگ خرما سبد و اشياء ديگر مىبافت ، در مسجدى سكنى داشت و همانجا نماز مىگزارد ، او سه پسر داشت كه زندگانى آنها نيز مانند پدر بود ، روزى يكى از دريانوردان كه با سعيد دوستى داشت و با كشتى و كالاى بسيار براى تجارت عازم مسافرت به كله بود نزد او آمد و خواهش كرد كه او نيز سفارشى بدهد . سعيد در حال كيسهء سبزى كه با علف بافته شده بود به نيم درهم خريد و درون آن مقدارى نمك سائيده ريخت و سر آن را بست و به دوست خود داد و گفت اين است مال التجارهء من ، پرسيد چه چيز برايت خريدارى كنم ؟ گفت يك بركه كه مردم صدا مىزنند بخر . كشتى به راه افتاد و به كله رسيد و تمام كالاى آن به فروش رفت ولى صاحب كشتى كيسهء نمك را به كلى از ياد برده بود . يك روز كه در بازار كله مىگذشت و كشتى هم با كالاى خود عازم حركت بود ، ناگهان چشمش به مردى افتاد كه يك ماهى را به طناب آويخته و صدا مىزند : كيست كه اين بركه را از من بخرد ! همين كه اين حرف به گوش دريانورد رسيد فورا به ياد كيسهء نمك سعيد افتاد . ماهىفروش را به نزد خود خواند و پرسيد : اين چيست ؟ گفت اين يك نوع ماهى است كه ماهىگيران به آن بركه مىگويند با خود انديشيد كه شايد مقصود سعيد هم همين ماهى باشد آن را به قيمت دو اوقيه نمك معامله كرد و فورا يكى از